فريدون بن احمد سپهسالار

115

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

غضنفرى ، كه هر دو جالينوس وقت خويش بودند ، به معالجه مشغول گشتند . هر نوبت باتفاق نبض مبارك ايشان را گرفته ، باز به جماعت خانه بيرون آمده ، بكتب طبى رجوع مىكردند ، تا تشخيص كنند و باز فى الحال جهت تدقيق باز به حضرتشان رفته ، نبض مىگرفتند و به نوعى ديگر مشاهده مىكردند . تا چند روز برين وجه مكرر مىديدند . عاقبت از تشخيص آن مضطر شدند و از حضرت خداوندگار التماس كردند ، تا ايشان را بر حال خويش شعور دهد . چون ممكن نگشت و به اجابت مقرون نشد دانستند كه سررشته بجاى ديگرست و حضرتشان را ارادت عزم بعالمى ديگر . به تأسف و تلهف تمام زمام اختيار از دست داده ، خوناب حسرت از رخساره چكان ، متحير مىبودند . ناگاه روز يكشنبه در فصل دى پنجم جمادى الآخر سنهء 672 اثنين و سبعين و ستمائة ، در ميان تقرير حقايق و معارف ، بوقت غروب شمس آفتاب جلالش در مغرب عالم قدس غروب كرد . به‌يك‌بار غريو از نهاد وضيع و شريف ، عزيز و فقير ، بيگانه و آشنا ، مؤمن و ترسا برخاست . جامها چاك و ديدها نمناك گشت و سرها پرخاك شد . از غلغل و غريو در و ديوار در لرزه آمد . از عبرات خونين‌روى زمين رنگين گشت . هركجا سوخته‌دل مجروحى محزونى بود با دل كباب و ديدهء پرآب از سر اضطرار « 1 » اين ابيات را مىسرائيد : ابيات فرورفته به خاك آن مهر افلاك * 281 چرا بر سر نريزم « 2 » هر زمان خاك

--> ( 1 ) - خ ل : اضطراب ( 2 ) - خ ل : زنم من